شهید سعید

شبکه های مجازی ما را دنبال کنید

گفت‌وگو با سردار شهید مدافع حرم “سعید سیاح طاهری”

نوشته شده در ساعت - 04 بهمن 1394

“وقتی آمد پیشم، خیلی جا خوردم. دیدم این بنده خدا به زور سنش به سیزده سال می‌رسد. شهید افضل که دید من خیلی جا خوردم گفت: “علی گودرزی کارش رو خوب بلده. برای همین گفتم بهت آموزش بده.” الحق هم خیلی به کارش وارد بود. با آن جثه ریزش از تانک بالا و پایین می‌رفت و کارهای عجیب و غریبی انجام می‌داد.”

ماجرای اولین روزهای مقاومت در آبادان و شکل‌گیری گردان زرهی آبادانی‌ها

شهید سعید سیاح طاهری رزمنده و جانباز آبادانی سالهای جنگ، 23 دی ماه سال جاری در سوریه به شهادت رسید. این شهید مدافع حرم متولد سال 1336 در آبادان و بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که از مدتها پیش به منظور نبرد با عناصر تکفیری داعش در سوریه حاضر شده بود.

شهید سیاح طاهری سومین رزمنده آبادانی است که در راه دفاع از حرم مطهر حضر زینب در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.

ماهنامه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی فکه در سال 89 گفت وگویی با شهید سعید سیاح طاهری فرمانده وقت گردان زرهی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) پیرامون نحوه ورودش به سپاه و تیپ 15 امام حسن(ع) داشته است. در ادامه این گفتوگو را بخوانید:

***

ماجرای اولین حضورتان در جنگ را برایمان تعریف کنید؟

به نام خدا. بنده سعید طاهری هستم. متولد شهر آبادان. به خاطر اینکه ساکن آبادان بودیم دقیقا از روز 31 شهریور ماه وارد جنگ شدم. خوب یادم هست که ظهر روز سی و یکم تازه از حمام آمده بودم بیرون که پسرخالهام به من زنگ زد و گفت الان تلویزیون عراق فیلمی را از صدام پخش کرد که در آن صدام گفت قرارداد 1975 الجزایر را قبول ندارم و آن را پاره کرد و به مجلس عراق دستور حمله به ایران را داد. به محض اینکه تلفن را قطع کردم صدای عبور یک سری هواپیمای جنگی بر فراز شهر را شنیدم. بعد از چند ساعت اخبار اعلام کرد که هواپیماهای عراقی فرودگاه و تعدادی از شهرهای ایران از جمله شهر آبادان را بمباران کرده است.

فردای آن روز با صدای انفجار از خواب پریدم. سراسیمه آماده شدم و از خانه بیرون زدم. دود غلیظ و سیاهی محله را پر کرده بود. خودم را به محل بمباران شده رساندم. با کمک مردم اجساد زیرآوار مانده شهدا را بیرون کشیدیم. خلاصه آن روز به چند جای مختلف سرزدم، به هر جایی که میشنیدم بمباران شده است.

بعد از اینکه کمی به مردم کمک کردم خودم را به ساختمان سپاه آبادان رساندم. عدهای از جوانان شهر جلوی درب آنجا تجمع کرده بودند. رفتم جلوتر و به آن برادری که جلوی در بود گفتم که سربازی نرفتم ولی تیراندازی را زمان انقلاب یاد گرفتهام. برای هر گونه کمکی آمادگی دارم. آن بنده خدا گفت بروید و اینجا را شلوغ نکنید. فعلا ما دستوری برای جذب نیرو نداریم.

چند روز اول، کار ما کمک به افرادی بود که زیر آوار مانده و انتقال آنها به بیمارستان بود. کم کم شهر از سکنه خالی شد و تنها عده معدودی برای دفاع از شهر ماندند. روزها میرفتیم خرمشهر و شبها را در آبادان میخوابیدیم.

البته عدهای هم داوطلبانه برای کمک آمده بودند. مثلا شهید نامجو تعدادی از دانشجویان دانشکده افسری را داوطلبانه سازماندهی کرده بودند و به جنوب فرستادند. عراق حدود چهل روز آتش سنگینی روی سر ما ریخت ولی وقتی دید نمیتواند خرمشهر را بگیرد لذا از یک ترفند استفاده کرد. عراق آمد آبادان را دور زد و با زاویه 270 درجه شهر را محاصره کرد. فقط یک مسیر برای تردد به شهر باز ماند آن هم به بیابانهای شمال آبادان میرسید که به علت اتصالش به خلیج فارس و خورموسی حالت باتلاقی پیدا کرده بود هیچ ماشینی نمیتوانست از آن منطقه عبور کند و افراد پیاده هم به سختی میتوانستند عبور کنند. تنها راه عبور، بندر چوئبده در انتها بهمن شیر بود. عدهای از بندر ماهشهر وارد خلیج فارس و از آنجا وارد بهمن شیر میشدند تا به بندر چوئیده برسند. البته عراق این قایقها و لنجها را هم بینصیب نمیگذاشت و این مسیر را هم ناامن کرده بود.

به غیر از راه آبی که برای تردد به آبادان باقی مانده بود، ارتش یک تعداد معدود هاور کرافت و هلی کوپتر داشت که البته ظرفیت زیادی نداشتد. با محاصره آبادان، عملا جبهه خرمشهر تضعیف شد و عراق خیلی زود خرمشهر را گرفت و آبادان همچنان تحت محاصره عراق بود تا سال 1360 که عملیات ثامن الائمه انجام شد.

شما خودتان در شکست حصر آبادان حضور داشتید؟

من به همراه تعداد دیگری از دوستان در تابستان سال 60 دوره آموزشی سپاه را گذراندیم و قبل از ثامن الائمه تازه از دوره آموزشی برگشته بودیم. با توجه به اینکه تعدادی از پاسداران آموزش دیده، در دوره قبل از ما در عملیاتی شرکت کرده بودند و همگی شهید شدند، سپاه آبادان به ما اجازه عمل کردن در عملیات ثامن الائمه را نداد و حضور ما در آن عملیات منوط به نیاز و کمبود نیرو در طی آن عملیات، گردید.

قبل از اینکه وارد تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) شوید، مسئولیت شما در سپاه چه بود و در کجا فعالیت داشتید؟

بنده مسئول بسیج روستایی سپاه آبادان بودم. زمانی که آبادان در محاصره عراق قرار داشت ما روستاهای اطراف را مسلح کردیم تا هر روستا خودش از ساکنینش دفاع کند. در ابتدا به آنها تعدادی اسلحه برنو و ام یک و به عدهای تعداد ژ-سه و کلاشینکف دادیم. البته تعداد تیرها کم بود؛ گاهی به هر روستا هشت تیر بیشتر نمیرسید.

در عملیات فتح المبین، بنده به همراه تعدادی دیگر از طرف سپاه خوزستان به تیپ 14 امام حسین(ع)، به فرماندهی شهید حسین خرازی، مامور شدیم و عدهای دیگر از دوستانمان هم به تیپ 27 حضرت رسول(ص). علتش هم تجربه جنگی بود که ما در آن یکی، دو سال کسب کرده بودیم.

در عملیات فتح المبین آقای حمید قبادی نیا که مسئول بسیج بود، به شهادت رسید لذا بعد از عملیات بنده را به عنوان فرمانده بسیج آبادان انتخاب کردند و برای عملیات بیت المقدس نیز ما دو گردان برای عملیات فرستادیم. بعد از عملیات چون تعداد زیادی تانک و نفربر غنیمت گرفته بودیم، برادر صمدی، مسئول بسیج استان خوزستان در جلسهای در شهر اهواز، در حضور مسئولین بسیج شهرهای مختلف اعلام کرد که قصد تشکیل چند گردان تخصصی، از جمله گردان زرهی، توپخانه و پدافند را دارد.

بعد ایشان سوال کردند که کدام شهرها داوطلب هستند. بنده با توجه به این که در زمان محاصره آبادان گاهی به گردان تانک المهدی کمک میکردم و یک سری اطلاعات داشتم، داوطلب تشکیل گردان زرهی شدم. لذا ما تعدادی بسیجی را برای گردان زرهی معرفی کردیم و سپاه برای آنها دوره آموزشی برگزار کرد.

در عملیات بعدی یعنی عملیات رمضان گردان زرهی جزو تیپ بعثت قرار گرفت و وارد عمل شد. همانطور که میدانید بعد از عملیات رمضان تیپ بعثت منحل شد و تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) شکل گرفت که این گردان نیز به همراه نیروهای دیگر تیپ بعثت وارد تیپ امام حسن(ع) شدند. یادم هست فرمانده گردان شهید اکبر علی پور و مسئول عملیات آن شهید علی اکبر افضل بود.

آن مقطع شما جزو نیروهای گردان زرهی بودید؟

نخیر. بنده آن زمان در بسیج عشایر استان خوزستان در شهر اهواز مستقر بودم. وقتی عملیات والفجر مقدماتی شروع شد من به آقای صمدی که مسئول بسیج منطقه هشت بود، خیلی اصرار کردم که به منطقه بروم و در عملیات شرکت کنم. به هر ترتیب از سپاه منطقه هشت به تیپ امام حسن(ع) مامور شدم و رفتم پیش همان بچههای گردان زرهی که تشکیل شده بود. آن زمان شهید افضل فرمانده گردان بود. رفتم سراغش و نامه ماموریتم را دادم به او. آنها از آمدن من به تیپ خیلی خوشحال شدند. شهید افضل به من گفت: خب حالا میخواهی چه کار کنی؟

گفتم: میخواهم توپچی تانک باشم.

قبول کرد و گفت: ما تانک تی 62 داریم که توپچی ندارد. بعد یک نفر را به نام آقای گودرزی صدا کرد تا کار با تانک تی 62 را به من آموزش دهد.

وقتی طرف آمد پیش ما، من خیلی جا خوردم. دیدم این بنده خدا به زور سنش به سیزده سال میرسد. بعد از معرفی، آن بنده خدا رفت. شهید افضل که دید من خیلی جا خوردم گفت: ببین علی گودرزی کارش رو خوب بلد است. برای همین گفتم بهت آموزش بده. خلاصه آموزش ما شروع شد. الحق هم خیلی به کارش وارد بود. با آن جثه ریزش از تانک بالا و پایین میرفت و کارهای عجیب و غریبی انجام میداد. بعد از عملیات من برگشتم به بسیج منطقه هشت و تا سال 62 همان جا ماندم.

در عملیات خیبر و بدر با چه تیپی وارد عمل شدید؟

من از قدیم با شهید افضل دوست بودم و گاهی با ایشان درددل میکردم. آن زمان یعنی قبل از عملیات خیبر، من از کار ستادی و پشت جبهه خسته شده بودم. با شهید افضل هم راجع به این موضوع خیلی صحبت کردم. بالاخره ایشان با شهید بهروز غلامی فرمانده وقت تیپ صحبت کرد و یک نامه درخواستی برای من گرفت و من را برد به گردان زرهی. آن زمان شهید افضل یک تعداد از بچههای زرهی را برای آموزش آبی – خاکی معرفی کرده بود تا در عملیات خیبر از آنها استفاده شود. در عملیات بدر گردان زرهی اصلا وارد عمل نشد؛ چرا که تیپ خیلی موفق نبود و از منطقه الصخره عقب نشینی کرد، لذا گردان زرهی اصلا وارد عمل نشد.

بچههای زرهی خیلی وقتها به خاطر کمبود نیروی پیاده جای آنها در منطقه میایستادند و هر وقت هم که عملیات نبود مشغول بازسازی تانکها و نفربرهایی بودند که در طول عملیات آسیب میدیدند. ما در مناطق مختلف عملیاتی مثل طریق القدس، بستان، چزابه و جبهههای اطراف آبادان دنبال نفربرها و تانکهای سوخته میگشتیم. هر که را میدیدیم از او سراغ تانک سوخته میگرفتیم. در سرما و گرما به هر سختی شده قطعات سوخته تانک را که پیچ و مهره هایش در اثر حرارت ذوب شده بود، از هم باز میکردیم و از قطعات سالمش استفاده میکردیم.

یکی از کارهای دیگری که کردیم برداشتن برجک پی ام پی جهت نصب توپ روی آن بود که بعدها از آن استفاده های زیادی شد و حتی این پی ام پی را غرب هم بردند. یک بار یادم هست که یک تانک کنار پل سابله، برعکس افتاده بود و چون چند سال از آن میگذشت، گل و لای زیادی رویش جمع شده بود. بالاخره با کمک دو جرثقیل چهل تنی توانستیم از کنار پل بلندش کنیم و ببریمش؛ الحمدالله موتورش کاملا سالم بود.

خلاصه ما تا جایی پیش رفتیم که تا قبل از والفجر هشت یک تیم تعمیراتی زبده تشکیل دادیم و یک تعمیرگاه احداث کردیم. تمام نفربرها، ماشینها و تانکهایی که خراب میشدند را آنجا تعمیر میکردیم.

مهر ماه سال 64 قبل از شروع عملیات والفجر هشت، برادر جهانگیر مرادی به تیپ الغدیر مامور شد، لذا برادر سجادی، فرمانده گردان زرهی شد و من جانشین ایشان شدم. البته یک ماه مانده به شروع عملیات، برادر کلاه کج، برادر سجادی را برای فرماندهی یکی از گردانها برد. لذا بنده به عنوان فرمانده گردان انتخاب شدم. قبل از شروع عملیات والفجر هشت به ما گفتند که بروید در آبادان مستقر شوید. من همان موقع متوجه شدم که ما را برای انجام عملیات فریب میخواهند آنجا بفرستند. لذا رفتم با برادر شمایلی قبول نمیکرد. میگفت: تو فرمانده گردانی نمیتوانی گردان را رها کنی.

من گفتم آنها میتوانند از پس خودشان بربیایند. لذا به هر ترفندی بود از تیپ مرخصی گرفتم و رفتم پیش بچههای ضدزره ذوالفقار و در عملیات شرکت کردم که همان جا هم شیمیایی شدم. من را بردند اهواز و در نقاهت گاهی بستری شدم. بعدا شنیدم که گروهان ضدزره تیپ رفته در فاو در جاده امالقصر مستقر شده است. بعد از اینکه کمی بهتر شدم، به گردان برگشتم.

عملیات والفجر نه شروع شده بود و ما بچهها را به غرب انتقال دادیم. وقتی ما رسیدیم آنجا نیروهای ایرانی در حال عقب نشینی بودند؛ ظاهرا نتوانسته بودند به خاطر سرمای زیاد آنجا مقاومت کنند.

در گردان زرهی تیپ امام حسن(ع) چه کسانی حضور داشتند و چه کسانی به شهادت رسیدند؟

بچههای زیادی در گردان زرهی فعالیت میکردند و همه آنها اهل خوزستان هم نبودند. از شهرهای مختلف نیرو داشتیم. از آبادان، شوش، ایذه، رامهرمز، بروجرد و حتی تهران. بنیانگذار و اولین فرمانده گردان زرهی، شهید اکبر علی پور و بعدی شهید علی اکبر افضل بود. بعد از او شهید جهانگیر مرادی و بعد هم شهید علی دلفی را برعهده گرفت. یکی از افرادی که نقش تاثیرگذاری بر گردان داشت، برادر سید مسعود سجادی بود؛ ایشان مدتی فرمانده گردان بود که زحمات زیادی هم برای گردان کشید. برادر عیسی تاجیک هم در راه اندازی گردان نقش بسزایی داست.

شهید سیاح طاهری در جمع رزمندگان شکارچی تانک حزب الله لبنان

به اعتقاد شما، نسل جدید چگونه میتواند ادامه دهنده راه امام(ره) و شهدا باشد؟

نکته اول اینکه نسل فعلی و جوان امروزی دنبال یک الگوست؛ قبول کنیم که نتوانستیم الگوی خوبی به آنها معرفی کنیم. ما شهدا و فرماندهان بزرگی داشتیم، اما چون درست معرفی نکردیم نسل فعلی یک فوتبالیست یا یک هنرپیشه را الگوی خود قرار داده است. متاسفانه الگویی که از یک رزمنده معرفی کردیم «حاجی» و «سید» است در حالی که اعجوبههایی داشتیم که شناخت هر کدامشان سالها وقت میخواهد.

هر سال یاران جامانده از قافله شهدای تیپ 15 امام حسن(ع)، آزادهها و رزمندهها، خانواده شهدا در پادگان شهید غلامی اهواز دور هم جمع میشوند تا یاد آن روزهای به یادماندنی را زنده کنند. به نظر شما این گردهمایی چه تاثیراتی میتواند داشته باشد؟

این کار بسیار با ارزش است و جا دارد از همین جا از همه دستاندرکاران و عزیزانی که برای برگزاری این مراسم تلاش کردند، تشکر کنم. من به خوبی میدانم که فراهم کردن مقدمات این کار اصلا ساده نیست؛ چرا که ما از گوشه و کنار ایران در تیپ امام حسن(ع) نیرو داشتیم، لذا جمع کردن این عزیزان و خانوادههایشان یک تلاش شبانه روزی میطلبد. این دوستان باید بدانند که این تلاش، برکات زیادی دربردارد و همین ارتباط خانوادهها و دیدار مجدد رزمندهها و جانبازان با هم انشالله گرههای زیادی را خواهد گشود.

۱۳

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 4 =

آخرین پیام ها

  • مسعودی کیا : بسیار سایت زیبا و آرامش بخشی هست، تشکر از زحمات شما
آرشیو پیام ها